تبليغاتX
دلتنگی هام
اگه چشمات منو خواست توبه چشمات چی میگی؟ وقتی که دلت گرفت حرفاتو به کی میگی؟
 

سلام عشق قشنگم...داشتم میرفتم کلاس گفتم بیام یه سربزنمو یه چی بگموبرم...

گوشتو بیار تابگم

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

شماها کجامیاین؟

گفتم عشقم بیاد....

.

.

.

.

.

.

.

بیاین اصلا میخوام تموم دنیا بدونه من عاشقم

.

.

.

.

.

 

خیلی دوستت دارم وتاآخرعمرم عشقتو تو قلبم حفظ میکنم و درکنارت می مونم....چون بدون تو میمیرم....بوسسسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:27  توسط نعیمه... | 
ساعت چهار و نیم مرگ لحظه های بیم

خودکشی به سبک تو ترک بوسه ی نسیم

لحظه ای پر از غرور ترک این دیار دور

می رسم به چشم تو چند واژه تا عبور

خود کشی به سبک من با مداد و با قلم

مرگ من عجیب نیست مرگ سایه های غم؟!!

شعر من طناب دار واژه ها چه بی قرار

بی نفس چگونه ام؟ مرده در سطور تار

رنگ صورتم کبود خالی از تنم وجود

جمله های آخرم « مثل من کسی نبود»
 
cart-postal.blogfa

این جسم من از خاک است

هم خاک شود روزی

این اسم من از وبلاگ هم پاک شود روزی

هر کس که مرا داند این خط مرا خواند

شاید که کند یادم

افسرده شود روزی

 
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:27  توسط نعیمه... | 
سلام دوستای گلم...دیگه کم کم داریم به آخرای این وبلاگ میرسیم..گفتم قبل اینکه پست خداحافظی رو بذارم  متنی روکه خیلی دوست دارم بنویسم براتون...این متن درتاریخ۱۲/۲/۸۷ نوشته شده...اگه دوست داشتین میتونید تو ادامه ی مطلب بخونیدش....ببخشید اگه اشتباهی تو تایپ داشت...

 داداشی خیلی خیلی دوستت دارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:0  توسط نعیمه... | 

 

وقتی امروز باران بارید از ته دل فریاد زدم....

اماکسی فریادم رانشنید جزآن قطره های خالص باران عشقی که ازآسمان برزمین

 می چکید....

ساعتها بی اختیار زیربارش باران ایستادم...

زمان ازیادم رفته بود....

باران بندآمده بود ومن هنوز خسته نبودم...

وشادترازقبل فریاد زدم...

"آری آسمان را دوست دارم..."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:42  توسط نعیمه... | 

 

تو آرام تراز یک لبخند ازآسمان نگاهم سفرکردی وبی صدا ترازیک فریاد دوباره در اوج نگاهم جان گرفتی...

توکجابودی درزمان جواب دادنم به آینه ها؟؟؟؟؟؟

کجابودی وقتی نگاهم درپس پنجره ای روی قطره قطره های خیس باران خشکید؟؟؟؟

کجابودی وقتی دستانم سختی ورنج خار گل گلستان وجودت را باجان ودل خریداری کرد؟؟؟؟

توهمسفر کدام قصه شده بودی؟؟؟؟

وبازگشت رامدیون کدام صداهستی که فریادش ازفریاد سکوت هم بلندتر است؟؟؟؟

سفرت با قصه ی من بود..

بازگشتت با کدام قصه؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:26  توسط نعیمه... | 
 

چگونه امیدوار بمانم وقتی تمام درهای بازرا به رویم می بندی؟

چه سان انتظاربکشم وقتی که میدانم بازگشتی نیست؟

چگونه وعده سبزشدن را به زمستان بدهم وقتی باران بهار دست نیافتنی است؟

چرا گریه نکنم وقتی این بغض را راهی جز شکستن نیست؟

چگونه بمان...

وقتی چاره ای جزرفتن نیست؟....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:11  توسط نعیمه... | 

در گذرگاه زمان به دوردستها می نگرم به آن سو...به آن ناکجا...به آن ناپیدا...

به آنجاکه میخواهم لحظه ای را بی دغدغه درآن مکان رویایی سپری کنم...

خودرابه دستهای مهربان نسیم می سپارم تامرابا خود به آغوش آسمان ببرد...به آن اوج...به آن دست نیافتنی...

ازکوچه پس کوچه های شهرم پرمی گشایم وبه جایی دیگرهجرت میکنم.

به جایی که بتوانم عشق رابی ریا بیابم وآن راعاشقانه وبی مشکل درکنج خلوت خانه ی دلم جای دهم...

به جایی قدم میگذارم که آسمان محبتش بی منّت وخورشید شفقش بی ریاباشد...

می روم به جایی که نامش رانمیدانم ولی این راباور دارم که درآنجا نسیم بی رحمانه شاخه نازک وجودم رانخواهد شکست وزمانه بی مروّت گلبرگهایم رابا خنجر زهرآلود وبی عاطفه اش پرپر نخواهد کرد وزیرپاهای سنگین وخشک شده از احساس لگدمال نخواهد نمود...

می روم آنجاکه عطر اقاقی ها مصنوعی نباشد...

صدای چکاوک ها ازروی اجبار برفضا طنین انداز نشده باشدو تولد گلبرگها شکوفایی ازروی اجبار نباشد...

می روم آنجا که فدا شدن ارزش داشته باشد وخاکسپاری عشق درخلوت خانه ی دل بی مراسم سوزناک برگزار شود...

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:1  توسط نعیمه... | 

وآرام شد...

وآرام آرام پلکهایش رابست...

ودیگردر دام نیفتاد...

ودیگرتاسحرستاره ها رانشمرد...

ودیگرمسافرهمیشگی شب نبود...

ودیگربهانه ای نبود برای گریستن...

ودیگرترانه ای نبود برای زمزمه ی مستی...

ودیگر هوایی نبود برای تنفس...

ودیگرروزهایی نبود برای تنهایی...

ودیگر ترنمی نبود برای باران...

ودیگرسبویی نبود برای شکستن...

ودیگرجوابی نبود برای سلام...

ودیگرکوچه ای نبود برای آشنایی...

ودیگرکلامی نبود برای تکرار...

ودیگر چیزی نبود برای سرزنش...

ودیگرعشق نبود...

آرام بود...

آرام خفته بود...

دلم آرام خفته بود...

درکنار تو...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:41  توسط نعیمه... | 

بین التماس نگاه من وچشم های اندوه نشین تو هنوزحریر نگاه رویا جاریست...

هرچندمن هنوزمعتقدم که می شود اندوه یک شب تلخ را ازهمان پاورچین آمدن صبح فهمید...

می شود قبل ازطغیان غم واشک به خاطره ی شیرین یک لحظه ه فرّار وسریع فکر کرد...

مرا ببین...مراکه موبه مو درآئینه ی لبخندتو سپیده می شوم...پیر می شوم...

مراببین که فریادم گنگ وبیهوده است...

هنوزهم براین باورم که شب سیاه وکابوس زده ام را فقط نام تو به سحر می رساند...

البته چیزهایی هم هست...همه حرفهارا نمی شود گفت...

چگونه بگویم که در چشمانت به وسعت دقیق یک باغ باران خورده پی بردم و راز غمناک یک درد کهنه رافهمیدم...

خودت میدانی که همه هستی ام رادر شوخی بازیگوشانه نگاهت باختم وچه شاعرانه درآتشفشان وجود تو قطره قطره آب شدم...

کویرقلب من هنوز هم به اشتیاق حرفهایت خواب باران می بیند...ولی حقیقت همیشه همینقدر یخ زده وعمیق بوده...

فاصله میان دستهای ناامیدمن وچشم های چشم به راه تورا هیچ آه واشکی پرنخواهد کرد..

میترسم...میترسم ازچهره منتظرت ردّ پای همه آرزوهایم محوشده باشد...

میترسم نفسهایت راازهرچه خیال وخاطره است تهی کرده باشی...

این واقعیتی است حقیقی ورنج آور...

ولی با همه این حرفها کاش عهدی بسته بودیم ومن تورا به هرچه رویاست قسم میدادم که نگذاری کوه یخ زده ومه گرفته خاطره ام در دنیای باهم بودنمان آب شود...

نگذاری خیسی جاده لحظه های هم نفسیمان ازخیال باران خالی شود...کمرنگ شود...

کاش گفته بودم که هرازگاهی چشمهایت رابازکنی وروبروی همه فراموشیها قاب بزرگ نگاهم راببینی...

کاش گفته بود لحظه هارا گاه گداری به زنجیر بکشی ونقش چشمهایم رادر ذهنت ثبت کنی....

کاش گفته بود....

.

.

.

 

سلام دوستای خوب و همراه های نازنین من...

متاسفانه یا شایدم خوشبختانه من چندپست دیگه بیشتردر خدمتتون نیستم.میخوام این چندروز تمام متن هایی روکه دوست داشتم بنویسم روبنویسم...ودرآخر یهپست خداحافظی هم بذارم...

امیدوارم تو این مدت هرچی ازم دیدین حلالم کرده باشین..ازتون میخوام فقط برام دعا کنید...شاید یه روزی دوباره برگشتم به خاطرهمین هم وبلاگ رو حذف نمیکنم....

منتظر حرفهای دل نشینتون هستم...شاد باشید...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:29  توسط نعیمه... | 

شیشه ای می شكند... یك نفر می پرسد...چرا شیشه شكست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشی مثل یك كودك شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شیشه ی مغرور شكست، عابری خنده كنان می آمد... تكه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ كس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هیچ كس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:19  توسط نعیمه... | 
 

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !

رفتي در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...
تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي

تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري 

و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...
افسوس رفتي ... ساده ، ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم
!
من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را

کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم
!
کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود 

کاش مي فهميدي بي تو صدا تاب نمي آورد ...
رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که
....
قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا اين چنين شد!!!

و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟
!!
که چرا تو از راه رسيدي ودلیل تک تک اين ترانه ها شدي ؟
!!
ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگي ام را باور نکردي ! نديدي اشک هايي را که قطره قطره اش قصه ي من بود و بغضي که از هرچه بود از شادي نبود
!
بغضي که به دست تو شکست و چشماني که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتي به اين اشکها اعتنا نکردي
!
اعتنا نکردي به حرمت ترانه ها يي که تنها سهم من از چشمانت بود
!
به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد
!
به حرمت قدمهايي که با هم در آن کوچه ي هميشگي زديم
!
به حرمت بوسه هايمان !  نه
!
تو حتي به التماس هايم هم اعتنا نکردي . . .  !!!

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:51  توسط نعیمه... | 

دلتنگت شده ام به همین سادگی

 دیگر به خلوت لحظه‌هایم عاشقانه قدم نمی‌گذاری،

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟

 

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.

و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه

پس اینبار برایت می نویسم که

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند

می‌خواهمت هنوز

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند

می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که

دلتنگت شده ام به همین سادگی....

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 16:28  توسط نعیمه... | 

قبل رفتن مثل اشکات

ازچشات افتادم انگار

اماطاقت نیاوردی

واسه ی خدانگهدار

ناچارم منم مثل تو

انگار این قسمت نمیخواد

اینو قول بده عزیزم

منو هرگز نبر ازیاد

دستتو ازدستم آروم

قبل رفتن جدا کردی

اینو باورم نمیشه

که قراره برنگردی

دورشدی.. ازم گذشتی

بی خداحافظ و ساده

اشکای منم روی گونم

می باریدن بی اراده...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:33  توسط نعیمه... | 

 

تو چراغ من شبگرد تو شبهای ظلمت و سرد

تو همون راز گل سرخ توی پاییز برگهای زرد

من همون عابر خسته غم توی سینه ام نشسته

کاش میتونستی بفهمی پر پروازم شکسته

توی این قفس اسیرم بی تو من اینجا میمیرم

 بیا با من باورم کن نگو از تو دیگه سیرم

 بیا با من همسفر باش فکر چاره خطر باش

 تو شب سیاه ودلگیر بیا فانوس سفر باش

 

داداشی جونم دوستت دارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:14  توسط نعیمه... | 


از نگاه همیشه منتظرم
از چشمان بارانیم

ازبوسه های نشکفته ام
بنو یسم برایت از ترسم
ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن

بی تو گفتن وبی تو خواندن
بنویسم برایت از نغمه های شبانه غم
در گنج عزلت تنهایی ام

بنویسم برایت از معنای زندگی
از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم
زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم

من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم
من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم
معنای زندگی معنای بوسه های آتشین عشق است

زندگی یعنی عشق

عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.Bahar-20.com

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11:17  توسط نعیمه... | 

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی خود را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و جنوب ترین جنوب
در همه حال
همیشه در همه جا
آه با من بود

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…

دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …

دلم برای کسی تنگ است ه با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…

دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …

دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…

دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…

دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…

دلم برای کسی تنگ است  که دل تنگ دل تنگی هایم است…

دلم برای کسی تنگ است...

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:31  توسط نعیمه... | 
 

تو نگرانم نشو...

همه چیزرا یاد گرفته ام...

راه رفتن دراین دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام...

یاد گرفته ام چگونه بی صدا بگریم...

یادگرفته ام که هق هق گریه هایم را

بابالشم...بی صدا کنم...

تونگرانم نشو...

همه چیزرا یاد گرفته ام...

یادگرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه توباشی...

یاد گرفته ام...نفس بکشم بدون تو...وبه یاد تو...

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

وجای خالیت را باخاطرات باتو بودن پر کنم...

تو نگرانم نشو...

همه چیزرا یادگرفته ام...

یاد گرفته ام که بی توبخندم...

یادگرفته ام که بی تو گریه کنم...

                                          وبدون شانه هایت...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 10:37  توسط نعیمه... | 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!! 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 13:2  توسط نعیمه... | 

 

هی فلانی؟

میدانی؟

میگویند رسم زندگی چنین است....

می آیند

می مانند

عادتت میدهند

وبعد هم میروند

و تو درخود می مانی

وتو تنها می مانی

راستی نگفتی؟

رسم تو نیزچنین است؟

مثل همه ی فلانی  ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 11:13  توسط نعیمه... | 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:57  توسط نعیمه... |